|
و اما آغاز...
آرام باش! چرا می روید؟! با شمایم! کلمه ها... ---------- جقدر دلم نمی خواهد که بخوابم جقدر دلم نمی خواهد که حرق بزنم! اصلا... انگار حالم خراب است!!! نمی دانم که چرا؟!؟!
چقدر دلمان می خواهد سخنرانی کند! خودش هم نمی داند چه می خواهد بگوید...! مغز ما تهی شده است از "هیچ"!! و جایش "پر" شده است! تازگی ها بهانه گیر هم شده این دل... می گویم: "هیس" می گوید: "..."! یعنی پر شدن مغز و بهانه گیر شدن دلمان به هم چه ربطی دارند؟! عاشق بچه ای چون ستایش کوچولو شده ایم.. امامزاده صالح را دوست می داریم.. سبزه ی سفره 7سین از ما تشکر کرد که مراقبش بودیم.. و... هر کدام از اینها می شود یک عالمه حرف. بعد به اینها فکر می کنیم... یکدفعه باز می بینیم که دلمان بهانه گرفت... ... بخواب!
یک سال و یک روزه گی ات مبارک!
نگران بودم كه نوشتن فراموشم شود... مدتهاست كه ديگر كلمات جاري نميشوند... يا... نمي دانم... شايد به گونه اي ديگر جاري اند و ... من نمي دانم.... پرسيدي ... پرسيدي "ماهي" و يا "كرم" ؟ پرسيدي ... پرسيدي "باد" يا " برگ" ؟ پرسيدي ... گفتم نمي دانم... جديدترها ديگر نمي دانم چه تفاوتي است ميان ماهي و كرم!!! هر دو جاندارند! نفس مي كشند... ولي جان ندارند.... تا آن زمان كه دورند از هم... و آن زمان كه تازه جان گرفته اند، هر دو مي ميرند در اين عشق ... چه ماهي باشم و چه كرم... چه ماهي باشي و چه كرم... انتهايش همين است... و اگر انتهايي باشد در اين عشق بازي... ....... برگ هم مي رقصد در آغوش باد ... نه مي خواهم برگ باشم و برگ باشي كه پاي بيگانه اي خردمان كند... نه مي خواهم باد باشم و باد باشي كه باد مي آيد و مي رود و وفا ندارد... مي خواهم آسمان باشيم و بزرگ باشيم و بي نهايت... كه انتهايش را نمي بينيم... كه انتهايي ندارد... مي خواهم آسماني باشيم... و ابر نباشيم و هيچ گاه نباريم....و اگر باريديم براي دل هم بباريم كه باران را دوست داريم.... مي خواهم بغضي نباشد در آسمانمان... مي خواهم دريا به ما غبطه بخورد كه چگونه است كه "دو "تا، "يكي" مي شود و آسمان مي شود و بالا مي رود و انتها ندارد نمي خواهم دريا باشيم كه غرق مي كند!!! آسمان باشيم و پاك باشيم و زلال و آرام و آبي و يكي باشيم... و "يكي" باشيم. P.A 9مرداد 89
مدت هاست كه مي خواهم آپ كنم... ولي گويي نمي توانم... سخن بر لب جاري كردن برايم ديگر به گونه ديگري شده است... همه جا و همه كس جور ديگري شده است به چشم هايم.... همه جا پررنگتر شده است... مي خواهم شروع كنم.... بار ديگر ... و جور ديگر... و براي "يكي"....
گم شدم!!! کجا؟.... لابه لای کلی ورق و کتاب و جزوه!!! این که فقط حرفه!!! بالاخره یه رهایی از اینها هست... گم شدم!! لابه لای آدمای دور و برم!!! آدمای هزار رنگ و بی رنگ... راستی واقعا آدما چه رنگی اند؟!!! یا شاید باید گفت آدما چه رنگایی اند!!! یا شاید "هر وقتی" چه رنگی می شن؟!؟!؟!؟! کاش می شد فهمید!!!
چشمه...؟ فوران...؟ رود...؟ جاری...؟ .... !!!!
تکیه گاه من خداست...چون مرا می بیند... به من نگاه می کند.... وقتی می خوانمش و یا نمی خوانمش رو سوی من بر می گرداند... همیشه هست...همه جا هست...عادل است برای من و برای همه... خدایم مرا دوست دارد بیش از هر کس دیگری.... نگاهش محبت است و مهر .... اعتماد می کنی به او و هر چه بیشتر اعتماد کنی بیشتر پاسخ می بینی..... در این دنیا به "چه" می توان تکیه کرد؟! به "که" می توان تکیه کرد؟! به جز او....... هیچ کس تو را نمی بیند! هیچ کس قلبت را حس نمی کند ....هیچ کس صدای ضربان قلبت را نمی شنود... مگر تو زنده نیستی!!!! شاید صورتی ببیند با لبخندی که معلوم نیست چرا روی صورتت جا خوش کرده!!! هیچ کس تو را دوست ندارد... خودش را دوست دارد و آنچه را که "می خواهد"! تو را نمی خواهد! آنچه را که "می خواهد" را "می خواهد"! هیچ کس نگاهت را نمی خواند... هیچ کس آوای قلبت را نمی شنود! هیچ کس.... P.A
سلام و صبح بخیر... البته دیگه داره ظهر می شه!...من نمی فهمم کلی با خودم حرف زدم کلی با خودم کلنجار رفتم...کلی مشکل یابی کردم...کلی برای رفع مشکلم راه حل یافتم... حتی نشستم کتاب خوندم!! "در اکنون باش"... "از گذشته درس بگیر"..."برای آینده برنامه ریزی کن"... همه اینا و در آخر اونی که نمی خواستم واسم پیش بیاد پیش اومد!!! درگیری...درگیری ذهن... خدای من! یاری...یاری... من الان می خوام که ثابت باشم. سکون!!!
دلم به وسعت یه دریا گرفته!!!! وسعت دریا.... میگم دریا، چون که انگاری تو این دل گرفته مثل دریام دارم غرق می شم!!! واااای خدای من می دونم که تنهام نمی ذاری..می دونم که همیشه نشونه هات رو جلوم می ذاری می دونم که همیشه آدمای خوبو یه جایی که بالاخره بتونم ببینمشون قرار می دی آره همه اینا رو میدونم.... بهترین دوستم ز.د هست، همیشه حتی اگه پیشم نباشه! عصر جمعه...غروب... تنهایی... شوک... شوک... شوک!!!! ولی من هیچ کاری نمی کنم... می خوام درس بخونم. بدون مزاحم!بدون درد سر...!بدون.... کمکم کن خدا جونم.....
سلام... وقتی کلی حرف داری بزنی...وقتی نمی دونی که باید از کجا شروع کنی... وقتی که سکوت رو ترجیح می دی.... وقتی که ...... باید خاموش بود!!! خاموش خاموش... شاید بشود! شاید هم...
انگار که شبیه هیچ کس هستم... راستی این هیچ کس کیست؟ شاید رهگذری که راهی بس طولانی در پیش دارد... شاید... نمیدانم انگار فریاد هم می کشد این رهگذر!!! صدایش.. صدایش را می شنوم.. فقط من می شنوم... با تمام وجودش فریاد می زند.. ولی باز هم فقط من می شنوم!! صدایش می زنم ...از آن دورها کمی نزدیکتر می آید ولی باز هم فاصله اش را با من حفظ می کند... راستی گفتم "من"... چه داستانی دارد این "من"! کدام "من"؟ نابود شد! بگذریم... رهگذر را می گفتم... و اینکه آمد و چه آمدنی!!! می پرسم... می خواهم از او ...می خواهم که پاسخم را بدهد...تنها او شبیه من است! ولی باز هم از من فاصله می گیرد... از او می خواهم که با من بماند ولی باز هم دور می شود... دور می شود و دورتر... این بار از دورها نگاهش می کنم ...چقدر شبیه من است..آری..."خود من است!" هر لحظه دورتر می شود و باز من می فهمم که "هیچ کس" شبهی بود که گذر کرد بر من و باز هم مرا گذاشت با دنیایی از وهم! و فریادش و صدایش باز هم فراموشم شد... و من باری دیگر می فهمم که من هستم و خدایم و دیگر "هیچ کس" هم حتی نیست... و چه خوب که خدا همیشه با ماست... P.A
اول سلام!!! بعدش... بعدش چی!!!
بعدش اینکه امروز چقدر بارون اومد اینجا!!! هنوز هم داره میاد!! من هم کلی زیر بارون خیس شدم! ولی خیلی قشنگ بود...دوسش داشتم! نمی دونم به خاطر بارونه یا .... که یه جوریمه امروز!!!حس اجق وجقی دارم ( نمی دونم املاش درسته یا نه!!! مهم نیست!) آخ که خدا چقدر مهربونه! انقده دوسش دارم که... که می خوام این دنیای مزخرفو ول کنم و برم اون بالا بالا ها!!! آخه کیو داریم از اون بهتر!!! گویا دارم چرت و پرت می گم!! برم..برم که کتابا بدجور دارن سرم داد می زنن!!! بای بای مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا، مثل پرستو کوچ کن، فصلی اما هدفمند، مثل پروانه بمیر، دردناک اما عاشق
امروز به طور کاملا اتفاقی دیدم که از خوابگاه میشه به اینترنت وصل شد!!!! بسیار عجیب و دور از انتظار بود!!! بالاخره نمردیم و دیدیم که این دانشگاه ما هم ... کلی ذوق کردم وای....... چقدر درس دارم ..! چند روز دیگه هم که باز آزمون داریم و...! ولی این بار باید خوب بخونم... ....برم بخوابم دیگه...
فرق است بین ترکیدن و ترکوندن!!! این بار ترکیدم! درصذهای درخشان آزمون اول اساسی حالمو گرفت!...داشتن اعتماذ به نفس کاذب هم چیز مزخرفیه ها!!! باید یه فکری کنم...یا شاید بهتره عمل کنم!
این هم از آپ شدن های ما!!
این کنکور ديگه چی بود بر سر ما نازل شد واسمون زندگي نذاشته! ولي.... يه جمله تاثيرگذار... "براي رسيدن به آنچه تاكنون نداشته اي بايد كسي باشي كه تاكنون نبوده اي..."
قشنگه....من که دوسش دارم... یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم
آدم وقتی ناراحت می شه باید چی کار کنه ....وقتی عصبانی هم می شه علاوه بر اون چی؟ وقتی که دلش می شکنه چطور؟ وقتی از کسی چیزی می شنوه که انتظارش رو نداره ... عجیبه... همین الان من این حس رو دارم!!!!!
اگه خدا اون روزی که داشت منو می آفرید ازم می پرسید که می خوای تو این دنیای پست و آلوده جای چی باشی من بهش جواب می دادم مورچه....
مورچه... یه موجود پاک و معصوم و آروم...از روی دستم رد شد دنبالش رفتم ...به سوی خونه ای که تنها نبود اون مورچه ی کوچیک و پاک ومعصوم.. خونه ای که پر بود از مورچه .. گفتم پاک ..وای که چه پاکند این مورچه ها...کوچیک و پاک...اگه ما آدما یه کم از پاکیه اونا رو داشتیم دنیا یه شکل دیگه می شد...شاید اون وقت دنیا دیگه اینقدر پست و آلوده نبود... می بینی... مورچه ها چقدر درست فکر می کنن.. اشتباه نمی کنن... غذایی که حس می کنن درسته ... همیشه با همند...با هم...واسه یه هدف .. هدفی که می دونن تنهایی نمی شه بهش رسید.. خونه شون زیر زمینه ...اونا قدر زمین رو می دونن ..می دونن زمینه که همه چیشون رو از اون گرفتن اونا به زمین خیانت نمی کنن ...خرابش نمی کنن به خاطر خودخواهی خودشون! میگن مورچه ها خیلی زود زیر پاهامون له میشن، ولی آخه مگه ما آدما از اونا بیشتر له نمی شیم، اونا یک بار جسمشون رو میدن، یک پایان شاید تلخ و تمام! و ما بارها وبارها وجود و احساساتمون له میشه! و این یک تلخی بی پایان است! P.A
امشب کجا بودیم؟ دلامون کجا بود؟ دل من داشت می سوخت، به حال خودم به حال خودمون... اسمت رو صدا زدم بلند و آهسته، تنها و خسته، خسته از دنیا، خسته از بودن، خسته... باز هم قسمت دادم به پاکی فاطمه زهرا به بزرگواری خودت، باز هم ازت خواستم ازت پاکی خواستم، ازت درک نشونه ها رو خواستم، ازت .... وای ... وای که ما غرق نیازیم...و تو بی نیاز مطلق. این شبهای قدر هم تموم می شه ...
سلام. اول از همه باید بگم که در این صفحه حرفهایی بیخود و حرفهایی با خود گفته می شه. حرفهای بیخودش رو خودم می زنم و حرفهای با خودش رو آدم حسابی ها!!! واسه اولین بار بهتر که از دکترشریعتی بگم و تو پست بعدی ام سراغ بیخودی ها برم! قلم زبان خداست،قلم امانت آدم است،قلم ودیعه عشق است "دکتر شریعتی"
"میلاد امام حسن مجتبی مبارک" شروع بعضی وقتا سخته، بعضی وقتا لذت بخشه، بعضی وقتا هیجان انگیزه و بعضی وقتا اصلا نمی فهمی که داری شروع می کنی!!! ولی هر جوری که باشه باید "به نام خدا" باشه... پس خیلی ساده، دفتر رو به نام خدا باز می کنم و با یاد خدا شروع می کنم... سلام...
|
About![]()
کاش کوچیک بودیم............
فروردین 1390 اسفند 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 فروردین 1389 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
دنیای یک کودک... |